همه‌ی نوشته‌های رشید

شیرین

تو را در خواب دیدم باز
چه خوشحال و چه خندانی
چقدر زیباست لبخندت
ز من اما گریزانی
تو را در خواب دیدم باز
تو را از آن سر دنیا
که بیدارم نمود اکنون؟
بخوابم تخت تا فردا
تو را در خواب دیدم باز
همین از تو فقط مانده
منم، خواب و هوای تو
منم بی خواب و درمانده
تو را در خواب دیدم باز
چه گویم؟ خوب میدانی
مفصل گفته ام قصه
من و افسوس نادانی
تو را در خواب دیدم باز
و این صبحم چه غمگین است
تو را در خواب دیدم باز
بخوابم، خواب شیرین است

زمین

میروم دور ز تو…
تو می‌نگری و در این اندیشه‌ای که من، چگونه این همه نامردم.
میروم دور ز تو…
تو مینگری و اشک گوشه چشمانت حلقه می‌‌زند.
میروم دور ز تو…
و تو نمیبینی اشک‌های مرا، که چون سیل از چشمانم جاریند…
تو در اندیشه سوزاندن خاطراتمان و من، همچنان می‌روم…
رفتن اجبار است و من مستقیم خواهم رفت…
تو غم آلود و غضبناک، نظاره‌گر رفتن من…
آنقدر نظاره‌گر بودی که هیچگاه نفهمیدی که من امیدم به این است که…
…زمین، گرد است.

بی قرار


آخر هفته دلم باز گرفتار تو  گشت
کارها رفت و دلم مشغه اش کار تو  گشت
آسمان تیره و تار است و زمین غرق به خون
دور از آنها، دل من سخت گرفتار تو گشت
می روی جاده به دنبال تو خواهد پیچید
ره نپیموده دلم خیره به دنبال تو گشت
اشک‌ها سخت از این دیده فرو می ریزند
رفتی، دیده فرو بستم و هموار تو گشت
دل من داشت به مهمانی غم‌ها می‌رفت
دم رفتن پذیرفتی و سربار تو گشت
تو ‌فسانه، تو یگانه، تو امیدی، تو مهی
دل من فارغ از این فاصله‌ها یار تو گشت
موعد آمدنت دیر نخواهد پایید
لیک دل تنگ و ز تنگی همه بیمار تو گشت
وحشی رشتی اگر شهره به قدرت دارد
قدرتش گشت پشیزی، همگی خار تو گشت

فسانه

درون قلب خسته ام
سیاه را سپید کن
نمانده نای رفتنت
مرا پر از امید کن
خودت برای من بمان
خودت بدون من برو
خودت خودت خودت خودت
شماره میکنم تو رو
تویی درون آینه
من که سپید نیستم
تویی تویی تویی تویی
گریستم، گریستم
برای تو زمین کم است
چه حس عاشقانه ای
برای تو منم کمم
فسانه‌ای، فسانه‌ای
سفر سفر سفر سفر
همیشه راه، رفتنیست
دلم درون بقچه ها
ببر، ولی شکستنیست
ببر ولی ز یاد من
نبر چگونه بوده ای
نرو ز یاد من گلم
سپیدیم تو بوده‌ای
دلم همیشه دست توست
تمامی دقیقه ها
اگر مجال مانده بود
کمی به دیدنم بیا