زمین

میروم دور ز تو…
تو می‌نگری و در این اندیشه‌ای که من، چگونه این همه نامردم.
میروم دور ز تو…
تو مینگری و اشک گوشه چشمانت حلقه می‌‌زند.
میروم دور ز تو…
و تو نمیبینی اشک‌های مرا، که چون سیل از چشمانم جاریند…
تو در اندیشه سوزاندن خاطراتمان و من، همچنان می‌روم…
رفتن اجبار است و من مستقیم خواهم رفت…
تو غم آلود و غضبناک، نظاره‌گر رفتن من…
آنقدر نظاره‌گر بودی که هیچگاه نفهمیدی که من امیدم به این است که…
…زمین، گرد است.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *