انگار… شاید…

گویا تمام ابرها جمعند در چشمان من
گویا تمام رازها جمعند در اسرار من
گویا که «بی تو» این جهان خواهد مرا
گویا فقط قلب تو خوب می داند مرا
انگار تمام رنگ ها از چشم خسته م رفته است
انگار یاد تو فقط در این دل شکسته است
انگار هر لحظه دل از عشق تو می گوید مرا
انگار هر جا می روم بوی تو می آید، چرا؟
هر جای دنیا گر روم، گرچه جهان نادیده ام
یاد تو در دل دارم و یادت جهانی دیگر است
عشقم که سهل است، جانم و این استخوان فریاد زد
این دل که سر دارد خموش تا بیکران فریاد زد
شاید بیایی، من ببینم عشق و درد و رنگ را
رنگ سیاهم، جز سیاه بر من بزن هر رنگ را

یک فکر در “انگار… شاید…”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *