شبنم

همه می خندیدند،

همه از خنده ی خود شرمنده.

سالگردش بود،

سال که نه،

انگار دیروز بود…

من نخندیدم هیچ،

دیگران خندیدند،

گرچه بود از سر غم…!

آری،

همانطور که از شوق می توان گریست،

از غم هم می توان خندید…

همه جا تیره و در تیرگی‌ها آدم بود.

بر روی گل های روی قبر،

مثل توی قبر،

شبنم بود…

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *