دیابت

حس خواندن نیست،

حس گفتن نیست،

حس مردن شاید باشد…

یادم آید ریزش باران سر غنچه،

یادم آید ریزش یک کوه سر یک مرد،

یادم آید شادی یک سرو از مردن،

یادم آید شادی تبر از کشتن،

باز هم هست:

تولد،

کودکی،

عشق،

جوانی،

پیری،

مرگ…

آه، مرگ…

یادم آید مرگ گل،

مرگ شبنم…

یادم آید غم غنچه،

غم شکوفه،

غم شادی،

و سحر…

یادم آید که زمانی یادم بود که عشق آبی ست،

کاش همان روز من هم می مردم…

زندگی شیرین و تلخ است،

من دیابت دارم!

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *