سحر

من و تاریکی و این شام خسته…

تو و بی یاری و قلبی شکسته…

صدایی نیست،

تا شنیدن را به یاد آرم.

هوایی نیست،

تا نفس کشیدن را به یاد آرم.

خدایی نیست،

تا مرا از این سیه چاله برون آرد.

وفایی نیست،

تا مرا در قلب سنگ تو نگه دارد.

سحر را انتظار باید،

که امشب هم به سر آید…

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *