زاهد و دیوانه

زاهد سر شب سرش برون آورد

گفتا به دیوانه: “خیابانی تو؟!”

دیوانه بگفت که “ولگردی بهتر

تا این که بترسی و پنهان چون تو”

زاهد بگفت: “ترس ز چه دارم من؟!”

دیوانه بگفت: “واللا نمی دانم من!”

آخر سر آن شد که زاهد آید،

تا پوز او به خاک مالد شاید.

زاهد بگفت: “هر آن مکان گویی تو،

آیم که نگی به من تو ترسی هر بار.

دیوانه که این شنید، به او گفت: “اوکی،

باشد تو بیا رویم به سوی گلسار!”

زاهد که ٢ ساعتی به گلسار گذشت،

زهدش همه رفت و از تب گشت بیمار.

دیوانه بدید و گفت: “باشد بهتر

دیوانه ز زاهد که ندارد افسار!”

یک فکر در “زاهد و دیوانه”

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *