خالی

نمی دانم،

نمی بینم،

شدم خالی،

و حتی دیگر شعری نمی گویم…

و حتی دیگر شبها نمی خوابم…

نمی دانم چرا اکنون

شده برعکس همه دنیا،

نمی بینم هوایی خوش

چه در دنیا چه در رویا.

سراپای وجود من

در این رویا فرو رفته،

و هر کس خواند نامم را

بگو بودش ولی رفته.

بگو رویای خود را تا

همه دنیا بدانندش،

بخوان رویای خود را تا

همه رویا بخوانندش.

نمی گویم من این رویا،

که حتی از خودم دور است.

نمی دانم چرا حسم،

به سان سایه ی نور است.

شدم خالی،

نمی بینم،

نمی دانم،

و حتی شعر هم دیگر نمی گویم…

یک دیدگاه در “خالی”

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *